.
حالا دیگه تورو داشتن خیاله، دل اسیر آرزوهای محاله … غبار پشت شیشه میگه رفتی، ولی هنوز دلم باور نداره … ميدانم بر نخواهي گشت زمان همه چيز را پشت سر خواهد گذاشت ميدانم كه بر نخواهي گشت چه اتفاقي بين ما افتاد هرگز تكرار نخواهد شد هزاران سال كافي نخواهد بود براي من كه خاطرات تو در ذهنم محو شوند و اكنون اين جا هستم ميدانم كه ميگذارم فرار كني ميدانم كه تر ا گم خواهم كرد هيچ چيز نمي تواند همان طور كه پيشتر بود باشد يك هزاره مي توانست براي تو كافي باشد كه مرا ببخشي من اين جا هستم عاشق تو حذف شده از عكسها و دفترچه هاي خاطرات و تمام چيزها و يادگاريها نمي توانم در ك كنم دارم ديوانه ميشوم و از خودم دلقك بازي در مياورم نامه هايي كه نوشتم هرگز نفرستادم نمي خواستي كه مرا بشناسي نميتوانم قبول كنم كه چقدر من ابله بودم مسله اصلي گذشت زمان و وفاداري من است اگر هنوز در باره من فكر ميكني مطمئناٌ ميداني كه من هنوز منتظر تو هستم ای همه رویای من دستانم را بگیر ببین چه سرد است سرت را بر سینه ام بگذار بشنو چگونه هر تپشش نام تو را می خواند عطر تنم را حس کن که نشان می دهد همان بوی بی قراری توست بیدار نشو حراس نداشته باش من به همگان می گویم خوابی کودکانه عمق وجودت را فرا گرفته بیم نداشته باش نخواهم گذاشت بدانند که تو هم از من مست می شوی نمی گذارم بفهمند تو هم راز قلبت مانند راز قلب من است ولی تا به کی خود را سرد و سخت و سنگ نشان می دهی نمی دانم ولی این لحظه را عشق است که تو در من ادغام شده ای
خفته در باران دستی ميان دشنه و ديوار است دستی ميان دشنه و دل نيست از پله ها، فرود می آيم- اينک بدون پا ..... ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد و خوب می داند، که من، سپيده دمان- بدون دست می آيم و يارای گشودن پنجره با من نيست ... شن های کنار ساحل عمان رنگ نمی بازند اين گونه من ست که رنگ دشت سوخته دارد وقتی تو را ميانه دريا،بی پناه می بينم دستی ميان دشنه و دل نيست خوابيده ای؟-نه-بيداری؟ آيا تو آفتاب را،به شهر خواهی برد تا کوچه های خفته در ميانه باران و حرف های نمور فاصله ها را مشتعل کنی تا دو سمت رود بدانند که آتش، هميشه نمی خوابد، به زير خاکستر .... در زير ريزش رگبار تيغ برهنه می دانم-تو دامنه می خواهی-می دانم تا از کناره بيايی و پنجره ها را رو به صبح بگشايی .... من با سياهی دو چشم سياه تو خواهم نوشت بر هر کرانه اين باغ دستی هميشه منتظر دست ديگر است چشمی هميشه هست که نمی خوابدگله
در حیرتم از ظلم بی انتهای تو...
از گریه های شبانه ام
واز خویشتن داری خویش
نگاه نکن که بی صدا می گریم و دم نمی زنم
این سکوت من لبریز از اعتراض است.
باز هم از راه نرسیده
عزم رفتن کردی!
برو عزیز من و دیگر بازنگرد...
من دیگر شب های بی مهتابم را در حسرت بودنت
به دعا نمی نشینم
نمی گریم...
که چشمه اشکهایم در این بود و نبودها خشکید
برو...
من باور کردم که هوا حتی بدون تو هم معنای زندگی دارد
برو...
این قلب شکست خورده دیگر برایت نمی تپد!
برو...من
دیگر از پشت این دو پنجره خیس از اشک به انتظار دیدنت خیره به دقایق نمی شوم
دیگر اشتیاقی نیست تا جاده ی بازگشت را از برگهای زرد و سرخ پاییزی جارو کنم
با اشکهایم آبیاری کنم تا ز زیر قدم هایت یاسهای معصوم شکوفه زنند
من به همه ی این ستاره های نقره ای قانعم دیگر خیالی نیست اگر ماه میان ستاره هایم باشد یا نه!
من دیگر طاقت ظلم تو را ندارم...
| یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم |

